الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
339
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى )
چاه مىكشند اين واژه در مواردى به كار مىرود كه چيزى را به عنوان جايزه يا رشوه يا حق الزحمه به ديگرى بدهند ، قرآن مجيد مىگويد : « وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ » . « 1 » در اين جا « ابن ابى الحديد معتزلى » مىگويد : خلافت خليفهء دوّم در حقيقت پاداشى بود كه خليفهء اوّل در برابر كارهاى او داد . او بود كه پايههاى خلافت « ابو بكر » را محكم ساخت و بينى مخالفان را بر خاك ماليد ، شمشير « زبير » را شكست و « مقداد » را عقب زد و « سعد بن عباده » را در سقيفه ، لگدمال نمود و گفت : « سعد » را بكشيد ! خدا او را بكشد ! و هنگامى كه « حباب بن منذر » در روز « سقيفه » گفت : آگاهى و تجربهء كافى در امر خلافت نزد من است « عمر » بر بينى او زد و وى را خاموش ساخت . كسانى از هاشميّين را كه به خانهء « فاطمه » ( ع ) پناه برده بودند با تهديد خارج كرد و سرانجام مىنويسد : « و لولاه لم يثبت لابى بكر امر و لا قامت له قائمة ، اگر او نبود هيچ امرى از امور ابو بكر ثبات پيدا نمىكرد و هيچ ستونى براى او برپا نمىشد » . « 2 » از اين جا روشن مىشود كه تعبير به « ادلى » چه نكتهء ظريفى را در بر دارد ، سپس امام به گفتهء شاعر ( معروف ) « اعشى » تمثل جست ( ثمّ تمثّل بقول الاعشى ) : شتّان ما يومى على كورها * و يوم حيّان اخى جابر بسى فرق است تا ديروزم امروز * كنون مغموم ودى شادان و پيروز « 3 »
--> ( 1 ) سورهء بقره ، آيهء 188 . ( 2 ) - شرح ابن ابى الحديد ، جلد 1 ، صفحهء 174 . ( 3 ) اعشى يكى از شعراى نامى معروف جاهليّت است ، از يونس نحوى سؤال كردند برترين شاعر كيست ؟ گفت : من فرد خاصّى را معين نمىكنم ولى مىگويم : « امرء القيس » است وقتى كه سوار باشد ، و « نابغه » است هنگامى كه گرفتار ترس شود ، و « زهير » است هنگامى كه به چيزى علاقهمند شود ، و « اعشى » است هنگامى كه در حال طرب قرار گيرد . او اسلام را درك كرد ولى توفيق تشرّف به اسلام براى او حاصل نشد و چون چشمش ضعيف بود به او « اعشى » مىگفتند و در آخر عمر نابينا شد و اسم او « ميمون بن قيس » است و منظورش از شعر بالا اشاره به زمانى است كه همنشين « حيان » برادر « جابر » يكى از بزرگان « يمامه » بود كه « اعشى » در آن زمان در نعمت و احترام فراوان مىزيست هنگامى كه آن زندگى را مقايسه با وضع خودش در بيابانهاى مكّه و مدينه مىكند كه براى تحصيل حدّاقل زندگى بايد بر پشت شتر سوار شود و بيابانها را زير پا بگذارد ، مىگويد : آن زندگى كجا و اين زندگى كجا !